🟧نشانه های یک فرد مهرطلب
زیاد عذرخواهی میکنید.
عزت نفس پایینی دارید.
وقت زیادی رو به دیگران اختصاص میدهید.
برای احساسات دیگران احساس مسئولیت میکنید.
از تعیین کردن حد و مرز احساس گناه میکنید.
تلاش میکنید همه را راضی نگه دارید.
نیاز دارید تا همه دوستتان داشته باشند.
اغلب نگران نظرات دیگران درباره خودتان هستید.
برای اینکه احساس خوبی داشته باشید به تعاریف دیگران نیاز دارید.
نمیتوانید «نه»بگویید.
مدام مورد سواستفاده دیگران قرار می گیرید.
✅ فرد مهرطلب به کسی گفته میشود که تلاش میکند همه را از خودش راضی نگه دارد.
مهربان بودن و به دیگران خدمت کردن ویژگی بدی نیست ولی افراد مهرطلب برای مهربان بودن پایشان را از حدشان فراتر میگذارند و در این مسیر ممکن است زمان، انرژی یا داراییهایشان را از دست بدند.
فرد مهرطلب به دلیل ترس از نا امید کردن دیگران ممکن است از برطرف کردن نیازها و خواستههای خودش دست بکشد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
زیاد عذرخواهی میکنید.
عزت نفس پایینی دارید.
وقت زیادی رو به دیگران اختصاص میدهید.
برای احساسات دیگران احساس مسئولیت میکنید.
از تعیین کردن حد و مرز احساس گناه میکنید.
تلاش میکنید همه را راضی نگه دارید.
نیاز دارید تا همه دوستتان داشته باشند.
اغلب نگران نظرات دیگران درباره خودتان هستید.
برای اینکه احساس خوبی داشته باشید به تعاریف دیگران نیاز دارید.
نمیتوانید «نه»بگویید.
مدام مورد سواستفاده دیگران قرار می گیرید.
✅ فرد مهرطلب به کسی گفته میشود که تلاش میکند همه را از خودش راضی نگه دارد.
مهربان بودن و به دیگران خدمت کردن ویژگی بدی نیست ولی افراد مهرطلب برای مهربان بودن پایشان را از حدشان فراتر میگذارند و در این مسیر ممکن است زمان، انرژی یا داراییهایشان را از دست بدند.
فرد مهرطلب به دلیل ترس از نا امید کردن دیگران ممکن است از برطرف کردن نیازها و خواستههای خودش دست بکشد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
"مردانه زیستن..."
مرد بودن،
باران بودن است...
وقتی میبارد،
هم به گُل نیرو میدهد،
هم به سنگها صبر میآموزد.
"فصل مردانگی"
مردانگی،
همان درختی است
که سایهاش را
حتی به کسی که تبر به ریشهاش زده،
هیچگاه دریغ نمیکند.
"راه مردان"
مرد راهش را
نه با حرفهای بزرگ،
بلکه با گامهای استوار
روی زمین میکند...
حتی اگر آن زمین،
از تیغ خارها پوشیده باشد.
"قدرت سکوت"
مردان واقعی،
طوفانهای زندگی را
نه با فریاد،
بلکه با سکوتِ آهنینِ خود
شکست میدهند.
"مسئولیت"
مرد بودن یعنی:
همانقدر که برای برداشتن بار از دوش دیگران قوی باشی،
برای اشک ریختن در خلوت خودت هم جسور باشی.
(مردان واقعی کوههایی هستند که سایهشان امنیت میبخشد، نه صخرههایی که دیگران را خرد کنند.) 🏔️الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
مرد بودن،
باران بودن است...
وقتی میبارد،
هم به گُل نیرو میدهد،
هم به سنگها صبر میآموزد.
"فصل مردانگی"
مردانگی،
همان درختی است
که سایهاش را
حتی به کسی که تبر به ریشهاش زده،
هیچگاه دریغ نمیکند.
"راه مردان"
مرد راهش را
نه با حرفهای بزرگ،
بلکه با گامهای استوار
روی زمین میکند...
حتی اگر آن زمین،
از تیغ خارها پوشیده باشد.
"قدرت سکوت"
مردان واقعی،
طوفانهای زندگی را
نه با فریاد،
بلکه با سکوتِ آهنینِ خود
شکست میدهند.
"مسئولیت"
مرد بودن یعنی:
همانقدر که برای برداشتن بار از دوش دیگران قوی باشی،
برای اشک ریختن در خلوت خودت هم جسور باشی.
(مردان واقعی کوههایی هستند که سایهشان امنیت میبخشد، نه صخرههایی که دیگران را خرد کنند.) 🏔️الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوهفت
سیده خانم خیلی تلاش کرد منصرفم کنه اما نمیتونستم قبول کنم،به اندازه ی کافی سربارش شده بودیم،نریمان دیگه بزرگ شده بود و دوست نداشتم حسرت چیزی توی دلش بمونه،سیده خانم وقتی دید نمیتونه منصرفم کنه برام شرط گذاشت و شرطش هم این بود که نریمان رو توی خونه پیشش بذارم و بچه رو همراه خودم نبرم..........
چون سیده خانم سنش بالا بود اولش مخالفت کردم اما خودش انقد اصرار کرد و گفت تنهایی اذیت میشم و دیگه به نریمان عادت کردم که راضی شدم،راست میگفت خیلی بهش وابسته شده بود،نریمان هم خداروشکر پسر آروم و فهمیده ای بود و اصلا اذیت نمیکرد…..چند روزی اینور و اونور گشتم تا بلاخره تونستم توی یک ارایشگاه زنونه کار پیدا کنم،دیگه از رخت شستن و کلفتی خسته شده بودم و دلم نمیخواست سراغ اینجور کارها برم،این کار رو هم کاملا اتفاقی پیدا کردم،موقعی که توی بقالی داشتم کمی وسیله میخریدم زن جوونی درست جلوم ایستاده بود و داشت به صاحب بقالی میگفت برای تمیزکاری ارایشگاهش کسی رو پیدا کنه،اولش نمیخواستم چیزی بگم اما بلاخره غرورمو زیر پا گذاشتم و بعد از رفتن زن به آقا موسی صاحب بقالی گفتم اگه میشه منو بهش معرفی کنه،اونم که منو میشناخت و میدونست با سیده خانم زندگی میکنم قبول کرد من رو بهش معرفی کنه…..دو سه روز بعد که دوباره برای خرید رفتم آقا موسی آدرس ارایشگاه رو بهم داد وگفت با اون زن صحبت کرده و میتونم برایکار برم…….از شدت خوشحالی خریدهارو خونه بردم و سریع به سمت ارایشگاه حرکت کردم،توی ماشین که نشستم آدرس رو به راننده دادم و خواهش کردم منو به مقصد برسونه،خوشحال بودم از اینکه دیگه مجبور نبودم توی خونه ها کار کنم و نگاه هر نامحرمی رو روی خودم تحمل کنم…..نیم ساعتی طول کشید تا به ارایشگاه برسم،در باز بود و همون لحظه چند نفری جلوتر از من داخل رفتن،آروم پرده ی جلوی در رو کنار زدم و داخل شدم……ارایشگاه خیلی شلوغی بود و کلی زن و دختر روی صندلی ها نشسته بودن،سراغ میز گوشه ی سالن که دختر جوونی پشتش نشسته بود حرکت کردم و ازش سراغ ستاره خانم رو گرفتم،خودکار توی دستش رو تاب داد و گفت عزیزم هنوز نیومده،میخوای بشین تا بیاد……باشه ای گفتم و روی یکی از صندلی های نزدیک به خودش نشستم،از دیدن دختر زیبایی که زیر دست ارایشگر نشسته بود و با ذوق داشت تعریف میکرد که امشب عروسیشه و میخواد زیباتر از همیشه باشه لبخند روی لبم نشست،من هیچکدوم از این کارها رو انجام نداده بودم و فقط به محضر ساده ای بسنده کرده بودم،البته بماند که بخاطر سختی های زندگی هیچوقت ذهنم سمت این چیزها نمیرفت و همیشه قانع بودم……..یک ساعتی منتظر نشستم تا بلاخره ستاره خانم،همون زنی که توی بقالی دیده بودم از در ارایشگاه وارد شد……
کنار دختر پشت میز اومد و کیفش رو بهش سپرد،سریع بلند شدم و سلام کردم،نگاه نافذی بهم انداخت و گفت بفرمایید عزیزم.....کمی من من کردم و گفتم از طرف آقا موسی برای کار اومدم،لبش به خنده باز شدو گفت آها بله عزیزم خیلی خوش اومدی،بذار یه سری به بچه ها بزنم میام برات توضیح میدم....باشه ای گفتم و دوباره سر جام نشستم،به نظر زن خوبی میومد و حس خوبی بهش داشتم،زن های توی سالن یکی یکی کارشون رو انجام میدادن و بعد از پرداخت پول به دختری که کنار من پشت میز نشسته بود بیرون میرفتن،زیر چشمی نگاه میکردم که چطور بدون اینکه به فکر چیزی باشن دست توی کیف میکردن و کلی پول پرداخت میکردن.....نزدیک ظهر بود که بلاخره ستاره خانم بیکار شد و بعد از کلی معذرت خواهی کنارم نشست،اول به دختری که پشت میز نشسته بود و اسمش سارا بود سپرد برامون دو لیوان چایی بیاره و بعد شروع کرد به صحبت کردن:ببین عزیزم من اینجا یه نفر رو میخوام که کارای تمیز کاری رو برام انجام بده،یه نفر قبلاً اینجا کار میکرد که شوهرش دیگه اجازه نداد بیاد و توی این مدت بچه ها کارا رو انجام میدادن اما یه مدته سرمون خیلی شلوغ شده و هیچکدوم وقت نمیکنن،راستش رو بخوای من خیلی حساسم و سالن همیشه باید از تمیزی برق بزنه،صبح زودتر از همه باید بیای و عصر دیرتر از همه بری اما اگه زیاد شلوغ نباشیم میتونی ظهر ها دو سه ساعتی بری خونه استراحت کنی،راجع به حقوق هم مشکلی نیست آنقدری بهت میدم که راضی باشی فقط میخوام منظم باشی و تمیز،اگر مشکلی نداری بسم الله،راستی اینم بگم من اصلا حوصله ی دردسر ندارم خواهش میکنم اول از تمام اعضای خانواده ات رضایت بگیر بعد بیا،فردا نیای بگی نمیدونم بابام چی گفت و اون نمیذاره و این دعوام میکنه همین الان فکراتو بکن عزیزم.......لبخندی زدم و گفتم خیالتون راحت من با هیچکدوم از اینا مشکلی ندارم،هرموقع بگید میتونم بیام سر کار،ستاره خانم از روی صندلی بلند شد و گفت فردا صبحانه ساعت ده بیا کارت خوب بود میگم سارا بهت کلید بده، الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوهفت
سیده خانم خیلی تلاش کرد منصرفم کنه اما نمیتونستم قبول کنم،به اندازه ی کافی سربارش شده بودیم،نریمان دیگه بزرگ شده بود و دوست نداشتم حسرت چیزی توی دلش بمونه،سیده خانم وقتی دید نمیتونه منصرفم کنه برام شرط گذاشت و شرطش هم این بود که نریمان رو توی خونه پیشش بذارم و بچه رو همراه خودم نبرم..........
چون سیده خانم سنش بالا بود اولش مخالفت کردم اما خودش انقد اصرار کرد و گفت تنهایی اذیت میشم و دیگه به نریمان عادت کردم که راضی شدم،راست میگفت خیلی بهش وابسته شده بود،نریمان هم خداروشکر پسر آروم و فهمیده ای بود و اصلا اذیت نمیکرد…..چند روزی اینور و اونور گشتم تا بلاخره تونستم توی یک ارایشگاه زنونه کار پیدا کنم،دیگه از رخت شستن و کلفتی خسته شده بودم و دلم نمیخواست سراغ اینجور کارها برم،این کار رو هم کاملا اتفاقی پیدا کردم،موقعی که توی بقالی داشتم کمی وسیله میخریدم زن جوونی درست جلوم ایستاده بود و داشت به صاحب بقالی میگفت برای تمیزکاری ارایشگاهش کسی رو پیدا کنه،اولش نمیخواستم چیزی بگم اما بلاخره غرورمو زیر پا گذاشتم و بعد از رفتن زن به آقا موسی صاحب بقالی گفتم اگه میشه منو بهش معرفی کنه،اونم که منو میشناخت و میدونست با سیده خانم زندگی میکنم قبول کرد من رو بهش معرفی کنه…..دو سه روز بعد که دوباره برای خرید رفتم آقا موسی آدرس ارایشگاه رو بهم داد وگفت با اون زن صحبت کرده و میتونم برایکار برم…….از شدت خوشحالی خریدهارو خونه بردم و سریع به سمت ارایشگاه حرکت کردم،توی ماشین که نشستم آدرس رو به راننده دادم و خواهش کردم منو به مقصد برسونه،خوشحال بودم از اینکه دیگه مجبور نبودم توی خونه ها کار کنم و نگاه هر نامحرمی رو روی خودم تحمل کنم…..نیم ساعتی طول کشید تا به ارایشگاه برسم،در باز بود و همون لحظه چند نفری جلوتر از من داخل رفتن،آروم پرده ی جلوی در رو کنار زدم و داخل شدم……ارایشگاه خیلی شلوغی بود و کلی زن و دختر روی صندلی ها نشسته بودن،سراغ میز گوشه ی سالن که دختر جوونی پشتش نشسته بود حرکت کردم و ازش سراغ ستاره خانم رو گرفتم،خودکار توی دستش رو تاب داد و گفت عزیزم هنوز نیومده،میخوای بشین تا بیاد……باشه ای گفتم و روی یکی از صندلی های نزدیک به خودش نشستم،از دیدن دختر زیبایی که زیر دست ارایشگر نشسته بود و با ذوق داشت تعریف میکرد که امشب عروسیشه و میخواد زیباتر از همیشه باشه لبخند روی لبم نشست،من هیچکدوم از این کارها رو انجام نداده بودم و فقط به محضر ساده ای بسنده کرده بودم،البته بماند که بخاطر سختی های زندگی هیچوقت ذهنم سمت این چیزها نمیرفت و همیشه قانع بودم……..یک ساعتی منتظر نشستم تا بلاخره ستاره خانم،همون زنی که توی بقالی دیده بودم از در ارایشگاه وارد شد……
کنار دختر پشت میز اومد و کیفش رو بهش سپرد،سریع بلند شدم و سلام کردم،نگاه نافذی بهم انداخت و گفت بفرمایید عزیزم.....کمی من من کردم و گفتم از طرف آقا موسی برای کار اومدم،لبش به خنده باز شدو گفت آها بله عزیزم خیلی خوش اومدی،بذار یه سری به بچه ها بزنم میام برات توضیح میدم....باشه ای گفتم و دوباره سر جام نشستم،به نظر زن خوبی میومد و حس خوبی بهش داشتم،زن های توی سالن یکی یکی کارشون رو انجام میدادن و بعد از پرداخت پول به دختری که کنار من پشت میز نشسته بود بیرون میرفتن،زیر چشمی نگاه میکردم که چطور بدون اینکه به فکر چیزی باشن دست توی کیف میکردن و کلی پول پرداخت میکردن.....نزدیک ظهر بود که بلاخره ستاره خانم بیکار شد و بعد از کلی معذرت خواهی کنارم نشست،اول به دختری که پشت میز نشسته بود و اسمش سارا بود سپرد برامون دو لیوان چایی بیاره و بعد شروع کرد به صحبت کردن:ببین عزیزم من اینجا یه نفر رو میخوام که کارای تمیز کاری رو برام انجام بده،یه نفر قبلاً اینجا کار میکرد که شوهرش دیگه اجازه نداد بیاد و توی این مدت بچه ها کارا رو انجام میدادن اما یه مدته سرمون خیلی شلوغ شده و هیچکدوم وقت نمیکنن،راستش رو بخوای من خیلی حساسم و سالن همیشه باید از تمیزی برق بزنه،صبح زودتر از همه باید بیای و عصر دیرتر از همه بری اما اگه زیاد شلوغ نباشیم میتونی ظهر ها دو سه ساعتی بری خونه استراحت کنی،راجع به حقوق هم مشکلی نیست آنقدری بهت میدم که راضی باشی فقط میخوام منظم باشی و تمیز،اگر مشکلی نداری بسم الله،راستی اینم بگم من اصلا حوصله ی دردسر ندارم خواهش میکنم اول از تمام اعضای خانواده ات رضایت بگیر بعد بیا،فردا نیای بگی نمیدونم بابام چی گفت و اون نمیذاره و این دعوام میکنه همین الان فکراتو بکن عزیزم.......لبخندی زدم و گفتم خیالتون راحت من با هیچکدوم از اینا مشکلی ندارم،هرموقع بگید میتونم بیام سر کار،ستاره خانم از روی صندلی بلند شد و گفت فردا صبحانه ساعت ده بیا کارت خوب بود میگم سارا بهت کلید بده، الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوهشت
ازش تشکر کردم و با خوشحالی بیرون زدم،خیلی از این کار خوشم میومد،از اینکه با هیچ مردی سر و کار نداشتم حسابی راضی بودم......
به خونه که رسیدم با ذوق و شوق همه چیز رو برای سیده خانم تعریف کردم و اونم از خوشحالی من خوشحال شد....
کارمو که توی ارایشگاه شروع کردم حسابی سرم گرم شد و دیگه وقتی برای فکر و خیال نداشتم،صبح زود میرفتم و دوازده برمیگشتم،دوباره دوسه ساعتی استراحت میکردم و بازهم میرفتم تا غروب،البته استراحت نمیکردم چون سیده خانم نمیتونست سر پا بمونه هنوز هم شام و نهار رو خودم درست میکردم توی اون دوساعت همه ی وقتم صرف آشپزی میشد…سخت بود اما راضی بودم،نریمان انقدر پسر فهمیده ای بود که شرایط رو درک میکرد و اصلا اذیت نمیکرد…..سیده خانم اجازه نمیداد حتی قرونی از پولم رو توی خونه خرج کنم و منم تمام پولم رو برای روز مبادا پس انداز میکردم،سال پنجاه و هفت بود و هرروز که سرکار میرفتم خیابون ها مملو از ادم هایی بود که شعار میدادن و به دنبال تغییر دادن حکومت بودند،هروقت باهاشون رودررو میشدم دوباره فکر و خیال ارش توی ذهنم نقش میبست اما زود خودم رو مشغول فکر دیگه ای میکردم،یک جورایی بی خیال ارش شده بودم و حس میکردم دیگه برنمیگرده،هنوز هم دوستش داشتم و عاشقش بودم اما بخاطر آرامش خودم و نریمان هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نمیکردم چون میدونستم با کوچکترین حرکتی دوباره سر و کله ی مهتاب خانم پیدا میشه،دروغ چرا تازه داشتم طعم آرامش رو میچشیدم واونو هم مدیون سیده خانم بودم…… دیگه نه خبری از مصطفی داشتم و نه سراغ اصغر رفتم،دوست داشتم همینجوری توی بی خبری بمونم و زندگیم رو بکنم،شرایط کشور حسابی به هم ریخته بود و همه جا حرف از انقلاب بود، کار ارایشگاه هم کساد شده بود و اکثر روزها تعطیل میشد……سیده خانم دیگه از دست و پا افتاده بود و به مراقبت احتیاج داشت،چندباری که نریمان رو با خودم به سالن برده بودم ستاره خانم روترش کرد و به سارا سپرده بود بهم بگه یا دیگه بچه رو با خودم نبرم یا مجبوره عذرم رو بخواد…….منهم که کسی رو نداشتم که نریمان رو پیشش بذارم تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم و توی خونه بمونم تا هم مواظب سیده خانم باشم و هم خیالم بابت نریمان راحت باشه….توی همون یک سال هم پول تقریبا زیادی پس انداز کرده بودم،سیده خانم همون اوایل بهم گفته بود که توی وصیت نامه اش خونه رو وقف کرده و قراره بعد از مردنش با پول فروش خونه برای دخترش توی مناطق محروم مدرسه یا مسجد بسازن،خداخدا میکردم اتفاقی براش نیفته وگرنه بازهم آواره میشدم……
یه روز پاییزی که هوا خنک شده بود و گاهی با نریمان توی حیاط مینشستیم در خونه به صدا دراومد،میخواستم بلند شم و برم باز کنم که سیما دختر یکی از مستاجرها زودتر از من بلند شد و گفت شما بشین خاله من میرم باز میکنم درو،دختر ده دوازده ساله ای بود و میومد با نریمان بازی میکرد،مادرش مرده بود و با پدر و برادرش توی یکی از اتاق ها زندگی میکرد،روزها اونا سرکار میرفتن و اونم سراغ ما میومد تا با نریمان بازی کنه…..چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که سیما برگشت و گفت خاله یه پسری دم دره با خودت کار داره،متعجب نگاهش کردم و گفتم با من؟نگفت اسمش چیه؟سیما شونه بالا انداخت و گفت خاله نپرسیدم زشت بود اخه،خودت برو دم در بیین کیه…..با ترس و لرز روسریمو روی سرم مرتب کردم و راه افتادم،خدایا نکنه باز هم سر و کله ی مهتاب خانم و دارو دسته اش پیدا شده باشه،شایدم مصطفی پیدام کرده،به در که نزدیک شدم نفس عمیقی کشیدم و بازش کردم،پسر پشت در رو که دیدم با چشمای ریز بهش نگاه کردم،این دیگه کی بود،سن زیادی نداشت و چهار ده پونزده ساله به نظر میومد…..پسر سلامی کرد و گفت سلام گل مرجان خانم من ساعد پسر معصومه خانمم همسایه ی خواهرتون زری،مامانم گفته بهتون بگم هرچه زودتر بیاید خونه ی ما کارتون داره،بدون اینکه جواب سلامش رو بدم گفتم چی شده مگه؟خبری از زری داره برام؟ساعد گردن کج کرد و گفت نمیدونم والا فقط گفت بهتون بگم زود بیاید……ساعد که رفت تازه به خودم اومدم،خدایا خواهرم،خدایا من نوکرتم فقط منو به خواهرم برسون……..سریع توی خونه ی رفتم و نریمان رو از سیما گرفتم،کاش ساعد میموند و باهم میرفتیم،اشکال نداره خودم میرم الان…..توی اتاق که رفتم سیده خانم توی رختخواب دراز کشیده بود و زیر لب ذکر میگفت،کنارش نشستم و با بغض همه چیو براش تعریف کردم،ازش خواستم دعا کنه خواهرمو پیدا کرده باشم چون من تو این شهر غریب به جز اون کسی رو نداشتم…..غذایی که روی گاز بود رو سریع آماده کردم و با ظرف کنار دستش گذاشتم تا اذیت نشه برای خوردنش،خیلی زود لباسمو عوض کردم و همراه نریمان از خونه بیرون رفتم……
تا خونه ی معصومه خانم راه زیادی بود اما من تند تند راه میرفتم تا بلکه کمی زودتر برسم،الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدوهشت
ازش تشکر کردم و با خوشحالی بیرون زدم،خیلی از این کار خوشم میومد،از اینکه با هیچ مردی سر و کار نداشتم حسابی راضی بودم......
به خونه که رسیدم با ذوق و شوق همه چیز رو برای سیده خانم تعریف کردم و اونم از خوشحالی من خوشحال شد....
کارمو که توی ارایشگاه شروع کردم حسابی سرم گرم شد و دیگه وقتی برای فکر و خیال نداشتم،صبح زود میرفتم و دوازده برمیگشتم،دوباره دوسه ساعتی استراحت میکردم و بازهم میرفتم تا غروب،البته استراحت نمیکردم چون سیده خانم نمیتونست سر پا بمونه هنوز هم شام و نهار رو خودم درست میکردم توی اون دوساعت همه ی وقتم صرف آشپزی میشد…سخت بود اما راضی بودم،نریمان انقدر پسر فهمیده ای بود که شرایط رو درک میکرد و اصلا اذیت نمیکرد…..سیده خانم اجازه نمیداد حتی قرونی از پولم رو توی خونه خرج کنم و منم تمام پولم رو برای روز مبادا پس انداز میکردم،سال پنجاه و هفت بود و هرروز که سرکار میرفتم خیابون ها مملو از ادم هایی بود که شعار میدادن و به دنبال تغییر دادن حکومت بودند،هروقت باهاشون رودررو میشدم دوباره فکر و خیال ارش توی ذهنم نقش میبست اما زود خودم رو مشغول فکر دیگه ای میکردم،یک جورایی بی خیال ارش شده بودم و حس میکردم دیگه برنمیگرده،هنوز هم دوستش داشتم و عاشقش بودم اما بخاطر آرامش خودم و نریمان هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نمیکردم چون میدونستم با کوچکترین حرکتی دوباره سر و کله ی مهتاب خانم پیدا میشه،دروغ چرا تازه داشتم طعم آرامش رو میچشیدم واونو هم مدیون سیده خانم بودم…… دیگه نه خبری از مصطفی داشتم و نه سراغ اصغر رفتم،دوست داشتم همینجوری توی بی خبری بمونم و زندگیم رو بکنم،شرایط کشور حسابی به هم ریخته بود و همه جا حرف از انقلاب بود، کار ارایشگاه هم کساد شده بود و اکثر روزها تعطیل میشد……سیده خانم دیگه از دست و پا افتاده بود و به مراقبت احتیاج داشت،چندباری که نریمان رو با خودم به سالن برده بودم ستاره خانم روترش کرد و به سارا سپرده بود بهم بگه یا دیگه بچه رو با خودم نبرم یا مجبوره عذرم رو بخواد…….منهم که کسی رو نداشتم که نریمان رو پیشش بذارم تصمیم گرفتم دیگه سر کار نرم و توی خونه بمونم تا هم مواظب سیده خانم باشم و هم خیالم بابت نریمان راحت باشه….توی همون یک سال هم پول تقریبا زیادی پس انداز کرده بودم،سیده خانم همون اوایل بهم گفته بود که توی وصیت نامه اش خونه رو وقف کرده و قراره بعد از مردنش با پول فروش خونه برای دخترش توی مناطق محروم مدرسه یا مسجد بسازن،خداخدا میکردم اتفاقی براش نیفته وگرنه بازهم آواره میشدم……
یه روز پاییزی که هوا خنک شده بود و گاهی با نریمان توی حیاط مینشستیم در خونه به صدا دراومد،میخواستم بلند شم و برم باز کنم که سیما دختر یکی از مستاجرها زودتر از من بلند شد و گفت شما بشین خاله من میرم باز میکنم درو،دختر ده دوازده ساله ای بود و میومد با نریمان بازی میکرد،مادرش مرده بود و با پدر و برادرش توی یکی از اتاق ها زندگی میکرد،روزها اونا سرکار میرفتن و اونم سراغ ما میومد تا با نریمان بازی کنه…..چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که سیما برگشت و گفت خاله یه پسری دم دره با خودت کار داره،متعجب نگاهش کردم و گفتم با من؟نگفت اسمش چیه؟سیما شونه بالا انداخت و گفت خاله نپرسیدم زشت بود اخه،خودت برو دم در بیین کیه…..با ترس و لرز روسریمو روی سرم مرتب کردم و راه افتادم،خدایا نکنه باز هم سر و کله ی مهتاب خانم و دارو دسته اش پیدا شده باشه،شایدم مصطفی پیدام کرده،به در که نزدیک شدم نفس عمیقی کشیدم و بازش کردم،پسر پشت در رو که دیدم با چشمای ریز بهش نگاه کردم،این دیگه کی بود،سن زیادی نداشت و چهار ده پونزده ساله به نظر میومد…..پسر سلامی کرد و گفت سلام گل مرجان خانم من ساعد پسر معصومه خانمم همسایه ی خواهرتون زری،مامانم گفته بهتون بگم هرچه زودتر بیاید خونه ی ما کارتون داره،بدون اینکه جواب سلامش رو بدم گفتم چی شده مگه؟خبری از زری داره برام؟ساعد گردن کج کرد و گفت نمیدونم والا فقط گفت بهتون بگم زود بیاید……ساعد که رفت تازه به خودم اومدم،خدایا خواهرم،خدایا من نوکرتم فقط منو به خواهرم برسون……..سریع توی خونه ی رفتم و نریمان رو از سیما گرفتم،کاش ساعد میموند و باهم میرفتیم،اشکال نداره خودم میرم الان…..توی اتاق که رفتم سیده خانم توی رختخواب دراز کشیده بود و زیر لب ذکر میگفت،کنارش نشستم و با بغض همه چیو براش تعریف کردم،ازش خواستم دعا کنه خواهرمو پیدا کرده باشم چون من تو این شهر غریب به جز اون کسی رو نداشتم…..غذایی که روی گاز بود رو سریع آماده کردم و با ظرف کنار دستش گذاشتم تا اذیت نشه برای خوردنش،خیلی زود لباسمو عوض کردم و همراه نریمان از خونه بیرون رفتم……
تا خونه ی معصومه خانم راه زیادی بود اما من تند تند راه میرفتم تا بلکه کمی زودتر برسم،الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدونه
کاش ساعد رو کمی سوال و جواب میکردم بلکه چیزی بهم میگفت،
وای خدایا نکنه اتفاقی برای خواهرم افتاده باشه،با این فکر و خیال ها چشمام هام خیس شد و نفسم بند اومد …….
نمیدونم چطور خودمو به خونه ی معصومه خانم رسوندم،در که زدم ساعد خودش در رو باز کرد و گفت بیاید تو مامانم داخله،نریمان رو پایین گذاشتم و با هول داخل رفتم،همون لحظه معصومه از توی خونه بیرون اومد و گفت سلام خوش اومدی بیا تو کارت دارم،با درموندگی نگاهش کردم و گفتم چرا اذیت میکنیپ خب قشنگ بهم بگید چی شده،بخدا مردم و زنده شدم تا خودمو رسوندم،اتفاقی واسه زری افتاده؟معصومه دستشو رو به داخل گرفت و گفت بیا داخل خب میگم برات،کفشاشو دراوردم و دنبالش راه افتادم ،منتظر بودم بشینه و شروع کنم به غر زدن که با دیدن کسی که روبروم ایستاده بود خشکم زد…..زری؟خواهر عزیزم؟باورم نمیشد بیدارم،انگار توی خواب بودم و داشتم زری رو میدیدم،مثل مجسمه همونجا ایستاده بودم و بهش چشم دوخته بودم،نه میتونستم حرفی بزنم و نه حتی گریه کنم،سه سالی میشد که ندیده بودمش و یجورایی قیدش رو زده بودم اما حالا با دیدن خواهرم حسابی شوکه شده بودم،یعنی میتونستیم مثل قبل باهم باشیم و هوای همو داشته باشیم؟زری که متوجه بهت من شده بود بهم نزدیک شد و توی چشم به هم زدنی منو توی آغوش کشید…..انگار از خواب پریده باشم دستامو محکم دور کمرش حلقه کردم و زدم زیر گریه،از گریه ی ما معصومه خانم هم اشکش دراومده بود،سه سال تمام بی کس و تنها سر کرده بودم،بارها دلم برای خواهرم پرمیشکید و کاری از دستم برنمیومد انجام بدم،حالا اون اینجا بود توی آغوش من…..کمی که گذشت زری منو از خودش جدا کرد و گفت مگه مردم که انقد گریه و زاری راه انداختی؟یه روزم از عمرم مونده بود میومدم پیدات میکردم…..اشکامو پاک کردم و گفتم توروخدا بگو تو این مدت کجا بودی اصلا چرا یهویی رفتی؟زری منو دنبال خودش گوشه ای سالن کشوند و گفت میخوای تا صبح سر پا نگهمون داری ؟بیا بشین دختر نشسته هم میتونیم حرف بزنیم……لبخند کمرنگی زدم و کنارش نشستم،زری گفت چه خبر گل مرجان؟ارش برگشت یا نه؟بخدا انقد تو فکرت بودم که دیگه داشتم دیوونه میشدم،جرئت نداشتم جلوی پرویز اسمتو بیارم فکر میکرد تو منو ترغیب کردی فرار کنم……پوزخندی زدم و گفتم حالا کجاست؟چطور اجازه داد بیای اینجا؟زری نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت پرویز مرده گل مرجان……با دهانی نیمه باز گفتم داری جدی میگی زری؟چطوری؟اونکه سرحال بود خیلی…..
زری تک خنده ای کرد و گفت چه میدونم چه مرگش بود،یه شب خوابید صبح بیدار نشد،منکه از خوشحالی حتی یه قطره اشک از چشمام بیرون نیومد، کم آزارم داد؟کاش زودتر میمرد منم انقد عذاب نمیکشیدم،دستشو گرفتم و گفتم تو بگو ببینم کجا بودی این چند سال؟همین تهران بودی؟زری نفس عمیقی کشید و گفت نه بابا قمر که دار و ندارش رو برداشت و برد مارو هم برداشت برد دهات پدریش،فک کن یه عالمه پول و طلا داشت که همه رو جایی قایم کرده بود،من تو این چند سال اصلا نفهمیده بودم که کجا قایمشون کرده اما به اون زن گفته بود ،پرویز همیشه بیشتر پولاشو میداد و طلا میخرید میگفت یه روزی گرون میشه پولم چند برابر میشه،قمرم خوب گذاشت تو کاسه اش…….با کنجکاوی گفتم اون چطور فرار کرد اخه؟چقد هفت خط بوده این قمر؟وای خدا یادته اون اولا که تو عروسی نکرده بودی میومد خونه چقد خودشو خوب نشون میداد؟آروم و مهربون،ادم دیگه به چشماشم نمیتونه اعتماد کنه والا……زری گفت منم دقیق نمیدونم اما اینجوری که پرویز تعریف میکرد چند وقتی بود میرفت بازار بعد با یه زن مغازه دار آشنا شد که لباس میفروخت،میگن زنه فریبش داد که پول و طلا بردار بیار باهم بریم خارج،چند روز بعد که پرویز رفته سراغ زنه زده زیر همه چیز و گفته من اصلا قمر و نمیشناسم،حالا معلوم نیست کجا رفته،فرار کرده،کشتنش،پرویزم که دیگه میدونست دستش به پول و طلاها نمیرسه بی خیالش شد……….با ذوق دست زری رو فشار دادمو گفتم وای زری یعنی دیگه اومدی بمونی اینجا ؟باورم نمیشه بخدا،نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده بود بدون تو خیلی اذیت شدم،زری گفت اره دیگه اونجا جای من نبود،فامیل پرویز خیلی اذیتم کردن تو همین یکی دوماهی که مرده،پرویز اونجا زمین زیاد داشت اما انقد اذیتم کردن همه رو ول کردم و اومدم،میدونی که ادعای خان و خانزادگی دارن،میخواستن منو بدن به پسر عموی پرویز که هفتاد سالش بود و نمیتونست دست و پاشو تکون بده،منم یه روز صبح زود دست منصور رو گرفتم و از اون ده زدم بیرون………منصور هفت سالش بود و انقد آقا آروم و آقا شده بود که دلم نمیومد چشم ازش بردارم،به زری پیشنهاد دادم باهم اتاقی بگیریم و دوباره باهم زندگی کنیم،باورم نمیشد دیگه تنها نیستم،تاحالا توی عمرم انقد خوشحال نشده بودم…….
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ادامه دارد....
#برشی_از_یک_زندگی
#گل_مرجان
#قسمت_صدونه
کاش ساعد رو کمی سوال و جواب میکردم بلکه چیزی بهم میگفت،
وای خدایا نکنه اتفاقی برای خواهرم افتاده باشه،با این فکر و خیال ها چشمام هام خیس شد و نفسم بند اومد …….
نمیدونم چطور خودمو به خونه ی معصومه خانم رسوندم،در که زدم ساعد خودش در رو باز کرد و گفت بیاید تو مامانم داخله،نریمان رو پایین گذاشتم و با هول داخل رفتم،همون لحظه معصومه از توی خونه بیرون اومد و گفت سلام خوش اومدی بیا تو کارت دارم،با درموندگی نگاهش کردم و گفتم چرا اذیت میکنیپ خب قشنگ بهم بگید چی شده،بخدا مردم و زنده شدم تا خودمو رسوندم،اتفاقی واسه زری افتاده؟معصومه دستشو رو به داخل گرفت و گفت بیا داخل خب میگم برات،کفشاشو دراوردم و دنبالش راه افتادم ،منتظر بودم بشینه و شروع کنم به غر زدن که با دیدن کسی که روبروم ایستاده بود خشکم زد…..زری؟خواهر عزیزم؟باورم نمیشد بیدارم،انگار توی خواب بودم و داشتم زری رو میدیدم،مثل مجسمه همونجا ایستاده بودم و بهش چشم دوخته بودم،نه میتونستم حرفی بزنم و نه حتی گریه کنم،سه سالی میشد که ندیده بودمش و یجورایی قیدش رو زده بودم اما حالا با دیدن خواهرم حسابی شوکه شده بودم،یعنی میتونستیم مثل قبل باهم باشیم و هوای همو داشته باشیم؟زری که متوجه بهت من شده بود بهم نزدیک شد و توی چشم به هم زدنی منو توی آغوش کشید…..انگار از خواب پریده باشم دستامو محکم دور کمرش حلقه کردم و زدم زیر گریه،از گریه ی ما معصومه خانم هم اشکش دراومده بود،سه سال تمام بی کس و تنها سر کرده بودم،بارها دلم برای خواهرم پرمیشکید و کاری از دستم برنمیومد انجام بدم،حالا اون اینجا بود توی آغوش من…..کمی که گذشت زری منو از خودش جدا کرد و گفت مگه مردم که انقد گریه و زاری راه انداختی؟یه روزم از عمرم مونده بود میومدم پیدات میکردم…..اشکامو پاک کردم و گفتم توروخدا بگو تو این مدت کجا بودی اصلا چرا یهویی رفتی؟زری منو دنبال خودش گوشه ای سالن کشوند و گفت میخوای تا صبح سر پا نگهمون داری ؟بیا بشین دختر نشسته هم میتونیم حرف بزنیم……لبخند کمرنگی زدم و کنارش نشستم،زری گفت چه خبر گل مرجان؟ارش برگشت یا نه؟بخدا انقد تو فکرت بودم که دیگه داشتم دیوونه میشدم،جرئت نداشتم جلوی پرویز اسمتو بیارم فکر میکرد تو منو ترغیب کردی فرار کنم……پوزخندی زدم و گفتم حالا کجاست؟چطور اجازه داد بیای اینجا؟زری نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت پرویز مرده گل مرجان……با دهانی نیمه باز گفتم داری جدی میگی زری؟چطوری؟اونکه سرحال بود خیلی…..
زری تک خنده ای کرد و گفت چه میدونم چه مرگش بود،یه شب خوابید صبح بیدار نشد،منکه از خوشحالی حتی یه قطره اشک از چشمام بیرون نیومد، کم آزارم داد؟کاش زودتر میمرد منم انقد عذاب نمیکشیدم،دستشو گرفتم و گفتم تو بگو ببینم کجا بودی این چند سال؟همین تهران بودی؟زری نفس عمیقی کشید و گفت نه بابا قمر که دار و ندارش رو برداشت و برد مارو هم برداشت برد دهات پدریش،فک کن یه عالمه پول و طلا داشت که همه رو جایی قایم کرده بود،من تو این چند سال اصلا نفهمیده بودم که کجا قایمشون کرده اما به اون زن گفته بود ،پرویز همیشه بیشتر پولاشو میداد و طلا میخرید میگفت یه روزی گرون میشه پولم چند برابر میشه،قمرم خوب گذاشت تو کاسه اش…….با کنجکاوی گفتم اون چطور فرار کرد اخه؟چقد هفت خط بوده این قمر؟وای خدا یادته اون اولا که تو عروسی نکرده بودی میومد خونه چقد خودشو خوب نشون میداد؟آروم و مهربون،ادم دیگه به چشماشم نمیتونه اعتماد کنه والا……زری گفت منم دقیق نمیدونم اما اینجوری که پرویز تعریف میکرد چند وقتی بود میرفت بازار بعد با یه زن مغازه دار آشنا شد که لباس میفروخت،میگن زنه فریبش داد که پول و طلا بردار بیار باهم بریم خارج،چند روز بعد که پرویز رفته سراغ زنه زده زیر همه چیز و گفته من اصلا قمر و نمیشناسم،حالا معلوم نیست کجا رفته،فرار کرده،کشتنش،پرویزم که دیگه میدونست دستش به پول و طلاها نمیرسه بی خیالش شد……….با ذوق دست زری رو فشار دادمو گفتم وای زری یعنی دیگه اومدی بمونی اینجا ؟باورم نمیشه بخدا،نمیدونی چقد دلم برات تنگ شده بود بدون تو خیلی اذیت شدم،زری گفت اره دیگه اونجا جای من نبود،فامیل پرویز خیلی اذیتم کردن تو همین یکی دوماهی که مرده،پرویز اونجا زمین زیاد داشت اما انقد اذیتم کردن همه رو ول کردم و اومدم،میدونی که ادعای خان و خانزادگی دارن،میخواستن منو بدن به پسر عموی پرویز که هفتاد سالش بود و نمیتونست دست و پاشو تکون بده،منم یه روز صبح زود دست منصور رو گرفتم و از اون ده زدم بیرون………منصور هفت سالش بود و انقد آقا آروم و آقا شده بود که دلم نمیومد چشم ازش بردارم،به زری پیشنهاد دادم باهم اتاقی بگیریم و دوباره باهم زندگی کنیم،باورم نمیشد دیگه تنها نیستم،تاحالا توی عمرم انقد خوشحال نشده بودم…….
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
ادامه دارد....
👌1
🌻سلطان مار و بی بی نگار🌻
در روزگاران قدیم پیرمرد خارکن فقیری بود که از صبح تا غروب به بیابان می رفت و خار جمع میکرد، و غروب خارها رو به بازار می برد و میفروخت و از پول کمی که با فروش خارها بدست می آورد برای سه دختر و همسر پیرش غذا تهیه می کرد و به خانه می برد.
روزها به این طریق می گذشت تا اینکه همسر پیر مرد براثر فقر و گرسنگی مریض شد. دخترها خیلی غصه دار بودند. اما پیرمرد که کاری از دستش بر نمی آمد تصمیم گرفت بیشتر کار کند تا پول بیشتری بدست آورد تا علاوه بر خرید غذا بتواند پول دارو های همسرش را نیز مهیا کند .
یک روز صبح خیلی زود به راه افتاد و تا می توانست خار جمع کرد دستان پیر مرد زخم شده بودند اما وقتی خارها را داخل کیسه گذاشت و خواست آن را به پشتش بگذارد، متوجه شد که توان برداشتن کیسه را ندارد تصمیم گرفت مقداری از خارها را از کیسه بیرون آورد . وقتی کیسه را باز کرد ناگهان مار اژدها گونه ای را در وسط کیسه، میان خارها دید.
پیرمرد که حسابی وحشت کرده بود کیسه را رها کرد و پا به فرار گذاشت.
پیرمرد آن روز دست خالی به خانه برگشت.
اما فردا دوباره صبح زود به راه افتاد و این بار بیشتر خار جمع کرد اما این بار تا خواست خارها یی را که جمع کرده بود داخل کیسه بگذارد متوجه شد همان مار داخل کیسه است. پیرمرد آنقدر وحشت زده شد که خواست دوباره فرار کند اما ناگهان مار از کیسه بیرون خزید و پیرمرد را صدا کرد.
پیرمرد خیلی وحشت زده بود و توان دویدن هم نداشت از این رو سرش را برگرداند و با وحشت به مار نگاه کرد.
مار به صدا در آمد و گفت : نترس من با تو کاری ندارم.
می دانم که تو روزگار سختی داری می خواهم به تو کمک کنم. قول می دهم هر آنچه که آرزویش را داری به تو بدهم به شرط آنکه تو نیز با شرط من موافقت کنی.
و گفت می خواهم با یکی از دخترهایت ازدواج کنم.
پیرمرد که به سختی می توانست نفس بکشد به آرامی گفت مگر می شود. دختران من با دیدن تو وحشت میکنند آنها حتی با دیدن مار کوچکی از حال می روند حالا تو میخواهی که با یکی از آنها ازدواج کنی خواهش میکنم مرا رها کن و از این جا برو، من باید خارها را برای فروش ببرم وگرنه همسر و دخترانم از گرسنگی می میرند.
مارگفت: اگر شرط من را نپذیری مانند روز گذشته باید دست خالی از این جا بروی و دیگر هم بازنگردی.
پیر مرد خسته و دلشکسته به سمت خانه رفت اما از خجالت نتوانست وارد شود از این رو پشت در خانه نشست. دخترها که از نیامدن پدر ناراحت بودن به پشت در آمدند ناگهان پدرشان را دیدند که خسته و درمانده اشک می ریزد.
از پدر علت ناراحتی اش را جویا شدن و او همه داستان را تعریف کرد.
دختراول و دوم پیر مرد، که هم تعجب کرده بودند و هم ترسیده بودند؛ به پدر گفتند: پدرجان ما از دیدن مار نفسمان بند می آید چطور به همچین ازدواجی تن دهیم؟
دختر کوچک؛ که بی بی نگار نام داشت و بسیار عاقل تر و دلسوزتر از خواهرانش بود گفت: پدر جان من حاضرم با مار ازدواج کنم.
پیر مرد و دو خواهر دیگر بی بی نگار خواستند او را از تصمیمش منصرف کنند اما بی بی نگار رو به پدر گفت: او قول داده که ما را از این دربدری و بیچارگی نجات دهد. من با او ازدواج میکنم تا شما و مادر و خواهر هایم به آسایش برسید.
صبح زود پیرمرد به سمت بیابان رفت و چشمش به مار افتاد که منتظر ایستاده بود. پیرمرد جواب دخترش را به مار داد.
مار خیلی خوشحال شد و گفت: بخت و اقبال به سمت دخترت می آید و تو و سایر خانوده ات نیز تا آخر عمر به خوشی زندگی خواهید کرد.
اکنون به سمت خانه ات برگرد و منتظر باش که سه باد تند به سمت خانه ات می آید.
باد اولی؛ با خود وسایلی می آورد؛ تختها ی مجلل و ظروف نقره و و پرده های زیبا. همه چیز را را در جای خودشان قرار بده و یکی از اتاقها را چنان درست کن که هیچ نوری به آن اتاق وارد نشود و هیچ کس نتواند درون اتاق را ببیند
باد دوم، با خود خوردنی های فراوان و متنوع، شیرینهای رنگارنگ و غذاهای خوشمزه و میوه های خوش رنگ و آبدار می آورد. هر کدام از آنها را در ظرفی بگذار و داخل همان اتاق قرار بده
باد سوم که وزید لباسهای زیبا و جواهرات گرانبهایی می آید. یکی از آن لباس ها را برتن دخترت بکن و هرکدام از زیور آلات را که خواست بگو آویزان کند و در اتاق تنها بماند تا من بیایم.
فراموش نکن که در این اتاق هیچ کس حق ندارد وارد شود و هیچ کس نباید صدای ما را بشنود.
پیرمرد رفت و همه ی کارهایی را که مار گفته بود را مو به مو اجرا کرد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
در روزگاران قدیم پیرمرد خارکن فقیری بود که از صبح تا غروب به بیابان می رفت و خار جمع میکرد، و غروب خارها رو به بازار می برد و میفروخت و از پول کمی که با فروش خارها بدست می آورد برای سه دختر و همسر پیرش غذا تهیه می کرد و به خانه می برد.
روزها به این طریق می گذشت تا اینکه همسر پیر مرد براثر فقر و گرسنگی مریض شد. دخترها خیلی غصه دار بودند. اما پیرمرد که کاری از دستش بر نمی آمد تصمیم گرفت بیشتر کار کند تا پول بیشتری بدست آورد تا علاوه بر خرید غذا بتواند پول دارو های همسرش را نیز مهیا کند .
یک روز صبح خیلی زود به راه افتاد و تا می توانست خار جمع کرد دستان پیر مرد زخم شده بودند اما وقتی خارها را داخل کیسه گذاشت و خواست آن را به پشتش بگذارد، متوجه شد که توان برداشتن کیسه را ندارد تصمیم گرفت مقداری از خارها را از کیسه بیرون آورد . وقتی کیسه را باز کرد ناگهان مار اژدها گونه ای را در وسط کیسه، میان خارها دید.
پیرمرد که حسابی وحشت کرده بود کیسه را رها کرد و پا به فرار گذاشت.
پیرمرد آن روز دست خالی به خانه برگشت.
اما فردا دوباره صبح زود به راه افتاد و این بار بیشتر خار جمع کرد اما این بار تا خواست خارها یی را که جمع کرده بود داخل کیسه بگذارد متوجه شد همان مار داخل کیسه است. پیرمرد آنقدر وحشت زده شد که خواست دوباره فرار کند اما ناگهان مار از کیسه بیرون خزید و پیرمرد را صدا کرد.
پیرمرد خیلی وحشت زده بود و توان دویدن هم نداشت از این رو سرش را برگرداند و با وحشت به مار نگاه کرد.
مار به صدا در آمد و گفت : نترس من با تو کاری ندارم.
می دانم که تو روزگار سختی داری می خواهم به تو کمک کنم. قول می دهم هر آنچه که آرزویش را داری به تو بدهم به شرط آنکه تو نیز با شرط من موافقت کنی.
و گفت می خواهم با یکی از دخترهایت ازدواج کنم.
پیرمرد که به سختی می توانست نفس بکشد به آرامی گفت مگر می شود. دختران من با دیدن تو وحشت میکنند آنها حتی با دیدن مار کوچکی از حال می روند حالا تو میخواهی که با یکی از آنها ازدواج کنی خواهش میکنم مرا رها کن و از این جا برو، من باید خارها را برای فروش ببرم وگرنه همسر و دخترانم از گرسنگی می میرند.
مارگفت: اگر شرط من را نپذیری مانند روز گذشته باید دست خالی از این جا بروی و دیگر هم بازنگردی.
پیر مرد خسته و دلشکسته به سمت خانه رفت اما از خجالت نتوانست وارد شود از این رو پشت در خانه نشست. دخترها که از نیامدن پدر ناراحت بودن به پشت در آمدند ناگهان پدرشان را دیدند که خسته و درمانده اشک می ریزد.
از پدر علت ناراحتی اش را جویا شدن و او همه داستان را تعریف کرد.
دختراول و دوم پیر مرد، که هم تعجب کرده بودند و هم ترسیده بودند؛ به پدر گفتند: پدرجان ما از دیدن مار نفسمان بند می آید چطور به همچین ازدواجی تن دهیم؟
دختر کوچک؛ که بی بی نگار نام داشت و بسیار عاقل تر و دلسوزتر از خواهرانش بود گفت: پدر جان من حاضرم با مار ازدواج کنم.
پیر مرد و دو خواهر دیگر بی بی نگار خواستند او را از تصمیمش منصرف کنند اما بی بی نگار رو به پدر گفت: او قول داده که ما را از این دربدری و بیچارگی نجات دهد. من با او ازدواج میکنم تا شما و مادر و خواهر هایم به آسایش برسید.
صبح زود پیرمرد به سمت بیابان رفت و چشمش به مار افتاد که منتظر ایستاده بود. پیرمرد جواب دخترش را به مار داد.
مار خیلی خوشحال شد و گفت: بخت و اقبال به سمت دخترت می آید و تو و سایر خانوده ات نیز تا آخر عمر به خوشی زندگی خواهید کرد.
اکنون به سمت خانه ات برگرد و منتظر باش که سه باد تند به سمت خانه ات می آید.
باد اولی؛ با خود وسایلی می آورد؛ تختها ی مجلل و ظروف نقره و و پرده های زیبا. همه چیز را را در جای خودشان قرار بده و یکی از اتاقها را چنان درست کن که هیچ نوری به آن اتاق وارد نشود و هیچ کس نتواند درون اتاق را ببیند
باد دوم، با خود خوردنی های فراوان و متنوع، شیرینهای رنگارنگ و غذاهای خوشمزه و میوه های خوش رنگ و آبدار می آورد. هر کدام از آنها را در ظرفی بگذار و داخل همان اتاق قرار بده
باد سوم که وزید لباسهای زیبا و جواهرات گرانبهایی می آید. یکی از آن لباس ها را برتن دخترت بکن و هرکدام از زیور آلات را که خواست بگو آویزان کند و در اتاق تنها بماند تا من بیایم.
فراموش نکن که در این اتاق هیچ کس حق ندارد وارد شود و هیچ کس نباید صدای ما را بشنود.
پیرمرد رفت و همه ی کارهایی را که مار گفته بود را مو به مو اجرا کرد.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤1
قسمت دوم🌻
وقتی باد سوم وزید بی بی نگار لباس و جواهراتش را انتخاب کرد و وارد اتاق شد. در همین هنگام ماربزرگ و وحشتناکی وارد اتاق شد. بی بی نگار نفسش را حبس کرده بود و از وحشت چهره اش زرد شد.
مار بزرگ چرخی زد و به بی بی نگار گفت: آیا تو حاضری با من ازدواج کنی. بی بی نگار به آرامی جواب داد آری.
مار بسیار خوشحال شد و رو به همسرش گفت: از من نترس همسر زیبایم می خواهم رازی را به تو بگویم و تو را از نگرانی دور کنم آیا تو می توانی راز مرا در دل نگه داری و امین من شوی.
بی بی نگار گفت: آری قول می دهم راز تورا درسینه نگه دارم.
مار گفت: فقط بدان اگر این راز برملا شود تو برای همیشه مرا ازدست می دهی. و من دود می شوم و برای همیشه می روم.
بی بی نگار با خودش گفت: چه بهتر از دست تو مار ترسناک راحت می شوم .اما سکوت کرد و چیزی نگفت.
ناگهان از داخل پوشش ماری پسر زیبایی بیرون آمد و بی بی نگار با تعجب این صحنه را دید پوست مار بر زمین افتاد و پسری با لباس شاهانه ظاهر شد. و با صدایی مهربان رو به همسرش کرد و گفت: من سلطان ادیب هستم که سالها پیش توسط دیوان از قصر پدرم دزیده شدم و جادوگران دیو مرا در پوست مار پیچیدن تا خانواده ام نتوانند مرا پیدا کنند.
فقط کسی که قبول کند همسر من بشود میتواند من را بدون جلد ماری ام ببیند و طلسم من با بدنیا آمدن اولین فرزندم از بین می رود و تا اون روز تو باید این راز را در دلت نگه داری. بی بی نگار که بسیار متعجب شده بود و علاوه بر آن از داشتن همسری زیبا بسیار خوشحال شده بود قول داد این راز را در دل نگه دارد.
فردای آن روز که پدر و خواهرهای بی بی نگار بسیار نگران بودند وقتی بی بی نگار را شاد دیدند علت را جویا شدند. اما بی بی نگار قول داده بود که این راز را تا بدنیا آمدن فرزندش حفظ کند تا در آن روز طلسم نابود شود و او بتواند با همسرش به قصر زیبای خودشان بروند.
اما خواهرها، دست بردار نبودن چرا که توقع داشتن بی بی نگار از دیدن همسر مار خود بسیار ناراحت و متاثر باشد اما او بسیار شاد بود. آنقدر اصرار کردن که بی بی نگار دیگر نتوانست در مقابل خواهرهایش راز دار باشد و راز همسرش را فاش کرد ناگهان دود غلیظی بلند شد و تمام میزها، صندلی ها، تخت ها، پرده ها، میوه ها و … تمام چیزهایی که سلطان مارروز قبل فرستاده بود به جز حلقه ی ازدواجش دود شد ند و به آسمان رفتند.
بی بی نگار که فهمید چرا این اتفاق افتاده بسیار ناله کرد بر سر می کوبید و اشک میریخت اما فایده ای نداشت او از اینکه نتوانسته بود راز همسر مهربانش را در سینه حفظ کند و به این راحتی همه چیز را از دست داده بود شیون می کرد. اما چه فایده؟
چند روزی گذشت و بی بی نگار وقتی از آمدن همسرش نا امید شد تصمیم گرفت خودش به دنبالش برود و تمام صحراها و بیابان ها را طی کند تا مگر نشانی بیابد.
هفت جفت کفش آهنین درست کرد که در این راه با خود ببرد و یک روز صبح از خانواده اش خداحافظی کرد و راه افتاد. او باید به دنبال همسرش می رفت تا خبری را به او بدهد.
روزها و هفته ها و ماه ها گذشت کفش های آهنین یکی یکی از بین رفتند ولی اثری از همسرش نیافت تا اینکه روزی در انتهای بیابانی جوی آبی یافت که آب زلال و پاکی در آن روان بود کنار جوی نشست و آنقدر خسته بود که بعد از خوردن کمی آب خوابش برد. ناگهان صدایی او را بیدار کرد، چشمانش را باز کرد و دختری را دید که کوزه ای در دست دارد و برای بر داشتن آب کنار جوی آمده و از اینکه زنی خسته را دیده متعجب بود.
بی بی نگار کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: این جا کجاست و تو کی هستی؟
دختر گفت: اینجا همه چیز از آن سلطان مار است و من کنیز قصر ایشان هستم
بی بی نگار وقتی نام سلطان مار را شنید، نزدیک بود از خوشی جان دهد. اما خودش را آرام کرد و پرسید: این سلطان کیست و کجا زندگی میکند
کنیز گفت: آن طرف قصر سلطان است فردا روز ازدواج ایشان با ملکه دیوها ست و ایشان الان در باغ مخصوصشان هستند و من آمده ام آب ببرم تا ارباب دستانشان را بشویند.
بی بی نگار که فهمید بلاخره به آرزویش رسیده و آدرس درستی از همسرش پیدا کرده رو به کنیز کرد و گفت مرا پیش او ببر.
کنیز با خنده گفت: هیچ کس اجازه ندارد وارد قصر شود چون قصر طلسم شده و فقط عده ای خاص می توانند وارد شوند.
بی بی نگار گفت : پس لطفا کوزه ات را بده تا من کمی آب بنوشم
کنیز گفت: مگر می شود این کوزه مخصوص سلطان است، هیچ کس جز ایشان نباید از این کوزه استفاده کند
بی بی نگار که دید هیچگونه نمیتواند نشانی از خود به همسرش بدهد آهی کشید و گفت امیدوارم وقتی خواستی آب به سلطانت بدهی به جای آب گل از کوزه ات بیاید.
کنیز خندید و رفت. وارد باغ مخصوص که شد خواست بر روی دستان سلطانش آب بریزد که ناگهان به جای آب گل از کوزه ریخت. کنیز که بسیار ترسیده بود فوری عذرخواهی کرد و برای برداشتن آب پاک به سمت جوی دوید.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
وقتی باد سوم وزید بی بی نگار لباس و جواهراتش را انتخاب کرد و وارد اتاق شد. در همین هنگام ماربزرگ و وحشتناکی وارد اتاق شد. بی بی نگار نفسش را حبس کرده بود و از وحشت چهره اش زرد شد.
مار بزرگ چرخی زد و به بی بی نگار گفت: آیا تو حاضری با من ازدواج کنی. بی بی نگار به آرامی جواب داد آری.
مار بسیار خوشحال شد و رو به همسرش گفت: از من نترس همسر زیبایم می خواهم رازی را به تو بگویم و تو را از نگرانی دور کنم آیا تو می توانی راز مرا در دل نگه داری و امین من شوی.
بی بی نگار گفت: آری قول می دهم راز تورا درسینه نگه دارم.
مار گفت: فقط بدان اگر این راز برملا شود تو برای همیشه مرا ازدست می دهی. و من دود می شوم و برای همیشه می روم.
بی بی نگار با خودش گفت: چه بهتر از دست تو مار ترسناک راحت می شوم .اما سکوت کرد و چیزی نگفت.
ناگهان از داخل پوشش ماری پسر زیبایی بیرون آمد و بی بی نگار با تعجب این صحنه را دید پوست مار بر زمین افتاد و پسری با لباس شاهانه ظاهر شد. و با صدایی مهربان رو به همسرش کرد و گفت: من سلطان ادیب هستم که سالها پیش توسط دیوان از قصر پدرم دزیده شدم و جادوگران دیو مرا در پوست مار پیچیدن تا خانواده ام نتوانند مرا پیدا کنند.
فقط کسی که قبول کند همسر من بشود میتواند من را بدون جلد ماری ام ببیند و طلسم من با بدنیا آمدن اولین فرزندم از بین می رود و تا اون روز تو باید این راز را در دلت نگه داری. بی بی نگار که بسیار متعجب شده بود و علاوه بر آن از داشتن همسری زیبا بسیار خوشحال شده بود قول داد این راز را در دل نگه دارد.
فردای آن روز که پدر و خواهرهای بی بی نگار بسیار نگران بودند وقتی بی بی نگار را شاد دیدند علت را جویا شدند. اما بی بی نگار قول داده بود که این راز را تا بدنیا آمدن فرزندش حفظ کند تا در آن روز طلسم نابود شود و او بتواند با همسرش به قصر زیبای خودشان بروند.
اما خواهرها، دست بردار نبودن چرا که توقع داشتن بی بی نگار از دیدن همسر مار خود بسیار ناراحت و متاثر باشد اما او بسیار شاد بود. آنقدر اصرار کردن که بی بی نگار دیگر نتوانست در مقابل خواهرهایش راز دار باشد و راز همسرش را فاش کرد ناگهان دود غلیظی بلند شد و تمام میزها، صندلی ها، تخت ها، پرده ها، میوه ها و … تمام چیزهایی که سلطان مارروز قبل فرستاده بود به جز حلقه ی ازدواجش دود شد ند و به آسمان رفتند.
بی بی نگار که فهمید چرا این اتفاق افتاده بسیار ناله کرد بر سر می کوبید و اشک میریخت اما فایده ای نداشت او از اینکه نتوانسته بود راز همسر مهربانش را در سینه حفظ کند و به این راحتی همه چیز را از دست داده بود شیون می کرد. اما چه فایده؟
چند روزی گذشت و بی بی نگار وقتی از آمدن همسرش نا امید شد تصمیم گرفت خودش به دنبالش برود و تمام صحراها و بیابان ها را طی کند تا مگر نشانی بیابد.
هفت جفت کفش آهنین درست کرد که در این راه با خود ببرد و یک روز صبح از خانواده اش خداحافظی کرد و راه افتاد. او باید به دنبال همسرش می رفت تا خبری را به او بدهد.
روزها و هفته ها و ماه ها گذشت کفش های آهنین یکی یکی از بین رفتند ولی اثری از همسرش نیافت تا اینکه روزی در انتهای بیابانی جوی آبی یافت که آب زلال و پاکی در آن روان بود کنار جوی نشست و آنقدر خسته بود که بعد از خوردن کمی آب خوابش برد. ناگهان صدایی او را بیدار کرد، چشمانش را باز کرد و دختری را دید که کوزه ای در دست دارد و برای بر داشتن آب کنار جوی آمده و از اینکه زنی خسته را دیده متعجب بود.
بی بی نگار کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: این جا کجاست و تو کی هستی؟
دختر گفت: اینجا همه چیز از آن سلطان مار است و من کنیز قصر ایشان هستم
بی بی نگار وقتی نام سلطان مار را شنید، نزدیک بود از خوشی جان دهد. اما خودش را آرام کرد و پرسید: این سلطان کیست و کجا زندگی میکند
کنیز گفت: آن طرف قصر سلطان است فردا روز ازدواج ایشان با ملکه دیوها ست و ایشان الان در باغ مخصوصشان هستند و من آمده ام آب ببرم تا ارباب دستانشان را بشویند.
بی بی نگار که فهمید بلاخره به آرزویش رسیده و آدرس درستی از همسرش پیدا کرده رو به کنیز کرد و گفت مرا پیش او ببر.
کنیز با خنده گفت: هیچ کس اجازه ندارد وارد قصر شود چون قصر طلسم شده و فقط عده ای خاص می توانند وارد شوند.
بی بی نگار گفت : پس لطفا کوزه ات را بده تا من کمی آب بنوشم
کنیز گفت: مگر می شود این کوزه مخصوص سلطان است، هیچ کس جز ایشان نباید از این کوزه استفاده کند
بی بی نگار که دید هیچگونه نمیتواند نشانی از خود به همسرش بدهد آهی کشید و گفت امیدوارم وقتی خواستی آب به سلطانت بدهی به جای آب گل از کوزه ات بیاید.
کنیز خندید و رفت. وارد باغ مخصوص که شد خواست بر روی دستان سلطانش آب بریزد که ناگهان به جای آب گل از کوزه ریخت. کنیز که بسیار ترسیده بود فوری عذرخواهی کرد و برای برداشتن آب پاک به سمت جوی دوید.الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
قسمت سوم🌻
بی بی نگار که هنوز آنجا بود وقتی کنیز را دید دوباره گفت خواهش میکنم کوزه ات را بده تا کمی آب بخورم.
کنیز که از دست بی بی نگار و نفرینش عصبانی بود گفت برو کنار و حرف نزن و دوباره کوزه را از آب پاک جوی پر کرد و به سمت قصر دوید.
بی بی نگار فریاد زد امیدوارم این بار به جای آب از کوزه ات خون بریزد.
وقتی کنیز پیش سلطان آمد با دقت به آب نگاه کرد آب زلالی در کوزه بود ولی تا خواست آب را بریزد از کوزه خون بیرون ریخت.
سلطان گفت چه می کنی کنیز چطور این اتفاق ها می افتد؟
کنیز همه چیز را برای سلطان تعریف کرد و سلطان به او گفت این بار برو و آب تمیز بیاور اما اگر آن زن را دیدی کوزه را بده تا کمی آب بنوشد.
کنیز کنار جوی باز گشت و بی بی نگار را منتظر دید کوزه را به دست او داد گفت با کوزه آب بخور و دیگر نفرین نکن
بی بی نگار کوزه را در دست گرفت و حلقه ازدواجش را طوری که کنیز نبیند در آب انداخت و کوزه را به دست کنیز داد و کنیز دوباره راه افتاد.
وقتی آب زلال را بردستان شاه سلطان ریخت ناگهان انگشتر بی بی نگار بر دستان سلطان افتاد و سلطان مار که حالا فهمیده بود آن زن کیست رو به کنیز کرد و گفت: به سمت جوی برو و طوری که هیچ کس متوجه نشود و آن زن را با خود بیاور.
کنیز که بسیار ترسیده بود فوری به سمت چشمه به راه افتاد و دید که بی بی نگار از حال رفته با کمک کنیزان دیگر بی بی نگار را به صورت کاملا مخفی به قصر بردن و در یکی از اتاقها او را بر روی تخت گذاشتند. سلطان مار خود را به قصر رساند و به تمام کنیزان گفت از اینجا بروید و مراقب باشید اگر کسی از وجود این زن در قصر خبر دار شود سر همه شما ها را می زنم.
آرام کنار بی بی نگار نشست. مشخص بود که این زن بینوا ماه هاست که در راه مانده در همین موقع بی بی نگار چشمانش را باز کرد و با دیدن سلطان مار اشک شوق در چشمانش آمد اما آنقدر خسته بود که توان صحبت نداشت .
سلطان مار گفت: آخر چرا راز مرا به خواهرانت گفتی تا این همه سختی بکشی چرا نتوانستی راز دار باشی تا بتوانیم به خوشی با هم زندگی کنیم.
بی بی نگار شروع به حرف زدن کرد و گفت من از کاری که کردم پشیمانم و این همه دوری و دربدری، تاوان اشتباهم بود اما اکنون میخواهم به تو خبری بدهم من باردارم و به زودی فرزندت بدنیا می آید و همه رنجها و سختی های ما پایان می یابد و دیگر می توانیم بدون هیچ نگرانی کنار هم بمانیم.
سلطان مار که بسیار خوشحال شده بود گفت: پس باید تا اون روز تو را در قصر مخفی کنم اگر دیوان متوجه شوند که تو فرزند من را به همراه داری حتما تو را نابود میکنند فردا روز ازدواج من با دختر دیوان است تو نگران نباش من خود را به مریضی می زنم تا ازدواجم به عقب بیافتد آن وقت تا بدنیا آمدن فرزندمان در بستر می مانم و روزی که فرزندمان بدنیا بیاید طلسم من باطل می شود اما تا آن روز تو را به عنوان سر آشپز به آشپزخانه می فرستم و زمانی که احساس کردی که وقت به دنیا آمدن بچه است مرا خبر دار کن.
بی بی نگار به آشپزخانه رفت و مشغول کار شد و طبق قرارشان فردا که روز جشن ازدواج شاه سلطان و دختر دیو بود. سلطان مار خور را به مریضی زد و مراسم ازدواج تا بعد از خوب شدن حال داماد عقب افتاد. و سلطان مار مدتی در تخت ماند که یکی از کنیزان پیش او آمد و گفت سر آشپز مخصوص خبر داده که امشب شام مورد علاقه شما آماده می شود.
سلطان مار از تخت پرید و به سمت آشپزخانه رفت و دید که دکترها بی بی نگار را به اتاق دیگری برده اند در همین موقع صدای کودکی در فضا پیچید ناگهان اطراف شاه سلطان را دود غلیظی گرفت و صداهای وحشتناکی بلند شد و دود به سمت آسمان رفت و همه چیز آرام شد قصر به صورت باغی زیبا درآمد و بی بی نگار با فرزندی در آغوشش به سمت سلطان مار آمد و گفت خدا را شکر کن که همه چیز تمام شد دیوان همه رفتند و باغ زیبای تو آشکار شد.
سلطان فرزندش را درآغوش گرفت و خدا را به خاطر سلامت فرزند و همسرش و همچنین نجات زندگی اش از دست دیوان شکر کرد .الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
بی بی نگار که هنوز آنجا بود وقتی کنیز را دید دوباره گفت خواهش میکنم کوزه ات را بده تا کمی آب بخورم.
کنیز که از دست بی بی نگار و نفرینش عصبانی بود گفت برو کنار و حرف نزن و دوباره کوزه را از آب پاک جوی پر کرد و به سمت قصر دوید.
بی بی نگار فریاد زد امیدوارم این بار به جای آب از کوزه ات خون بریزد.
وقتی کنیز پیش سلطان آمد با دقت به آب نگاه کرد آب زلالی در کوزه بود ولی تا خواست آب را بریزد از کوزه خون بیرون ریخت.
سلطان گفت چه می کنی کنیز چطور این اتفاق ها می افتد؟
کنیز همه چیز را برای سلطان تعریف کرد و سلطان به او گفت این بار برو و آب تمیز بیاور اما اگر آن زن را دیدی کوزه را بده تا کمی آب بنوشد.
کنیز کنار جوی باز گشت و بی بی نگار را منتظر دید کوزه را به دست او داد گفت با کوزه آب بخور و دیگر نفرین نکن
بی بی نگار کوزه را در دست گرفت و حلقه ازدواجش را طوری که کنیز نبیند در آب انداخت و کوزه را به دست کنیز داد و کنیز دوباره راه افتاد.
وقتی آب زلال را بردستان شاه سلطان ریخت ناگهان انگشتر بی بی نگار بر دستان سلطان افتاد و سلطان مار که حالا فهمیده بود آن زن کیست رو به کنیز کرد و گفت: به سمت جوی برو و طوری که هیچ کس متوجه نشود و آن زن را با خود بیاور.
کنیز که بسیار ترسیده بود فوری به سمت چشمه به راه افتاد و دید که بی بی نگار از حال رفته با کمک کنیزان دیگر بی بی نگار را به صورت کاملا مخفی به قصر بردن و در یکی از اتاقها او را بر روی تخت گذاشتند. سلطان مار خود را به قصر رساند و به تمام کنیزان گفت از اینجا بروید و مراقب باشید اگر کسی از وجود این زن در قصر خبر دار شود سر همه شما ها را می زنم.
آرام کنار بی بی نگار نشست. مشخص بود که این زن بینوا ماه هاست که در راه مانده در همین موقع بی بی نگار چشمانش را باز کرد و با دیدن سلطان مار اشک شوق در چشمانش آمد اما آنقدر خسته بود که توان صحبت نداشت .
سلطان مار گفت: آخر چرا راز مرا به خواهرانت گفتی تا این همه سختی بکشی چرا نتوانستی راز دار باشی تا بتوانیم به خوشی با هم زندگی کنیم.
بی بی نگار شروع به حرف زدن کرد و گفت من از کاری که کردم پشیمانم و این همه دوری و دربدری، تاوان اشتباهم بود اما اکنون میخواهم به تو خبری بدهم من باردارم و به زودی فرزندت بدنیا می آید و همه رنجها و سختی های ما پایان می یابد و دیگر می توانیم بدون هیچ نگرانی کنار هم بمانیم.
سلطان مار که بسیار خوشحال شده بود گفت: پس باید تا اون روز تو را در قصر مخفی کنم اگر دیوان متوجه شوند که تو فرزند من را به همراه داری حتما تو را نابود میکنند فردا روز ازدواج من با دختر دیوان است تو نگران نباش من خود را به مریضی می زنم تا ازدواجم به عقب بیافتد آن وقت تا بدنیا آمدن فرزندمان در بستر می مانم و روزی که فرزندمان بدنیا بیاید طلسم من باطل می شود اما تا آن روز تو را به عنوان سر آشپز به آشپزخانه می فرستم و زمانی که احساس کردی که وقت به دنیا آمدن بچه است مرا خبر دار کن.
بی بی نگار به آشپزخانه رفت و مشغول کار شد و طبق قرارشان فردا که روز جشن ازدواج شاه سلطان و دختر دیو بود. سلطان مار خور را به مریضی زد و مراسم ازدواج تا بعد از خوب شدن حال داماد عقب افتاد. و سلطان مار مدتی در تخت ماند که یکی از کنیزان پیش او آمد و گفت سر آشپز مخصوص خبر داده که امشب شام مورد علاقه شما آماده می شود.
سلطان مار از تخت پرید و به سمت آشپزخانه رفت و دید که دکترها بی بی نگار را به اتاق دیگری برده اند در همین موقع صدای کودکی در فضا پیچید ناگهان اطراف شاه سلطان را دود غلیظی گرفت و صداهای وحشتناکی بلند شد و دود به سمت آسمان رفت و همه چیز آرام شد قصر به صورت باغی زیبا درآمد و بی بی نگار با فرزندی در آغوشش به سمت سلطان مار آمد و گفت خدا را شکر کن که همه چیز تمام شد دیوان همه رفتند و باغ زیبای تو آشکار شد.
سلطان فرزندش را درآغوش گرفت و خدا را به خاطر سلامت فرزند و همسرش و همچنین نجات زندگی اش از دست دیوان شکر کرد .الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
❤3👍1
رسولخدا صلیاللهعلیهوسلم میفرماید:
«سه چیز مایهی بدبختی است:
• همسایهی بد
• حاکم ظالم
• زنی که شوهرش خود را برای او به زحمت میاندازد درحالیکه او به شوهرش خیانت میکند».
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
✍ ادب النساء؛ ۱۴۴/۱
«سه چیز مایهی بدبختی است:
• همسایهی بد
• حاکم ظالم
• زنی که شوهرش خود را برای او به زحمت میاندازد درحالیکه او به شوهرش خیانت میکند».
الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
✍ ادب النساء؛ ۱۴۴/۱
❤2
همینکه آتش جنگ شعلهور شود، میبینیشان چنان سراسیمه نگاهت میکنند که مثل آدمِ روبهموت، چشمهایشان گِرد شده! اما بهمحض اینکه گَرد جنگ بخوابد، از سرِ حرصشان در گرفتن غنائم، با زبانهایی تندوتیز به شما نیشوکنایه میزنند.
🕋 احزاب ۱۹الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
🕋 احزاب ۱۹الله را فراموش نکنید
@Faghadkhada9
👍1
🔊صدای یک طلبه:
💛«مردم را همانند خانواده خودت بدان : 💜بزرگتر از خودت را پدر خود فرض كن ؛ 🧡كوچكتر از خودت را فرزند خود ؛ 💚همسالان را برادرت! ‼️به كدام يك از آنها مايلى ستم كنى؟! ‼️و يا بر آنها نفرين نمايى؟! ‼️و يا آبروى آنها را بريزى؟!
🆗بیایید یکم رو این نصیحت فک کنیم؛
🆗مردم را همانند خانواده خودت بدان"
⁉️تو حاضری آبرویه خانواده ی خودت رو ببری؟"
⁉️تو حاضری غیبت خانوده ی خودت رو بکنی؟"
⁉️توحاضری به خانواده ی خودت ظلم کنی؟"توحاضری به خانواده ی خود خیانت کنی؟"
🍀
💛«مردم را همانند خانواده خودت بدان : 💜بزرگتر از خودت را پدر خود فرض كن ؛ 🧡كوچكتر از خودت را فرزند خود ؛ 💚همسالان را برادرت! ‼️به كدام يك از آنها مايلى ستم كنى؟! ‼️و يا بر آنها نفرين نمايى؟! ‼️و يا آبروى آنها را بريزى؟!
🆗بیایید یکم رو این نصیحت فک کنیم؛
🆗مردم را همانند خانواده خودت بدان"
⁉️تو حاضری آبرویه خانواده ی خودت رو ببری؟"
⁉️تو حاضری غیبت خانوده ی خودت رو بکنی؟"
⁉️توحاضری به خانواده ی خودت ظلم کنی؟"توحاضری به خانواده ی خود خیانت کنی؟"
🍀
❤1
🌴 معالجه بيماريهای جسمى با قرآن
❓سوال: آيا بيماری هايی مانند سرطان با قرآن معالجه میشود، آنگونه كه بيماريهای روحی مانند چشم زخم و غيره با آن علاج میشود؟ آيا در اين مورد دليلی هست؟
✅ قرآن و دعا از هر بيماری به حكم خدا شفا می دهد، دلايل زيادی در اين مورد هست، از آن جمله اينكه خداوند ميفرمايد:
﷽ « قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آَمَنُوا هُدًى وَ شِفَاءٌ»
😀[فصلت ۴۴ ]
« بگو: قرآن برای مومنان مایه ی راهنمایی و شفاست. »
و ميفرمايد: ﷽ «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآَنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» اسراء ۸۲
«و ما آیاتی از قرآن را فرو می فرستیم که مایه ی بهبودی و رحمت مومنان است،»
🌹پیامبرﷺ وقتيكه ناراحتی داشت به هنگام خواب سوره(قل هو الله احد) و معوذتين(سوره فلق و ناس) را سه بار می خواند و در دستهايش فوت می كرد، و هر بار آن را به بدنش می ماليد دست كشيدن را از سر و صورت سينه شروع می كرد. 📚 بخاری ۵۷۳۵ و مسلم ۲۱۹۲ 🌴
❓سوال: آيا بيماری هايی مانند سرطان با قرآن معالجه میشود، آنگونه كه بيماريهای روحی مانند چشم زخم و غيره با آن علاج میشود؟ آيا در اين مورد دليلی هست؟
✅ قرآن و دعا از هر بيماری به حكم خدا شفا می دهد، دلايل زيادی در اين مورد هست، از آن جمله اينكه خداوند ميفرمايد:
﷽ « قُلْ هُوَ لِلَّذِينَ آَمَنُوا هُدًى وَ شِفَاءٌ»
😀[فصلت ۴۴ ]
« بگو: قرآن برای مومنان مایه ی راهنمایی و شفاست. »
و ميفرمايد: ﷽ «وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآَنِ مَا هُوَ شِفَاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِينَ» اسراء ۸۲
«و ما آیاتی از قرآن را فرو می فرستیم که مایه ی بهبودی و رحمت مومنان است،»
🌹پیامبرﷺ وقتيكه ناراحتی داشت به هنگام خواب سوره(قل هو الله احد) و معوذتين(سوره فلق و ناس) را سه بار می خواند و در دستهايش فوت می كرد، و هر بار آن را به بدنش می ماليد دست كشيدن را از سر و صورت سينه شروع می كرد. 📚 بخاری ۵۷۳۵ و مسلم ۲۱۹۲ 🌴
👍1
🌴 دو کلوم حرف حساب
😊 چند لحظه به حرفام گوش میدی...؟
☹️🤔 گوش نمیدی...؟!؟!
😏 ول کن ما رو بابا...هر جا ما رو میبینی نصیحتمون میکنی
😔 خب باشه من حرفم رو میزنم... خواستی گوش کن.....نخواستی گوش نکن....
😒 حیا نمیکنی شیطان رو میپرستی...؟!؟
😱😱😱😱😱😱😳😱
😏 چیه چرا تعجب میکنی...!
😰 میخوای برات ثابت کنم چطور داری شیطان رو می پرستی در حالیکه لاف میزنی خداپرستی...
📢 گوش کن...
👈🏼 براستی کسی که در روز روشن و زیر نگاه خدا گناه میکنه، خدا رو شناخته؟؟؟
🤷🏻♂ اصلا میدونه خدایی هست؟!؟!
☝️🏼 خدایی که میبینه... میشنوه...نه تنها میبینه و میشنوه بلکه اون چیزی رو هم که تو دلت هستش رو هم میدونه...
😏 حالا شاید میگی خُب این چه ربطی داره...
☝️🏼خدای متعال میگه:
☄️ ﷽ ألم أعهد إلیکم یا بنی أدم ألا تعبدُ الشیطان إنه لکم عدوٌ مبین
☄️ ای بنده ی خدا ای مسلمـون ای انسان، مگه ازت عهد نگرتم که شیطان رو عبادت نکنی..
😔 مگه نگفتم اون دشمن سرسخت شماست...
😓چرا حالیت نمیشه...
☝️🏼ببین خدا میخواد بگه وقتی داری من رو عبادت میکنی در ضمن اون وقتی گناهی رو مرتکب میشی داری یکی دیگه رو هم عبادت میکنی ولی خودت نمیدونی..😰
😳 میگی چطور.....؟!
👹عبادت شیطان چطوره❓
🤔تا حالا از خودت پرسیدی؟!
😱عبادت شیطان یعنی پیروی از وسوسه های شیطان...
😫لابد میگی مزخرف نگووو...
😒نه عزیز ما سالهاست داریم شیطان رو عبادت میکنیم بدون اینکه خودمون هم بدونیم.
😕برو یه سری به فرهنگ لغت دهخدا بزن ببین در مورد کلمه ی عبادت چی گفته...
👌🏼پیروی از کسی یا چیزی به همون معنای پرستش و عبادت کردن اون چیز و یا شخصه.
👤 برادرم / خواهرم ...
😔 قبولِ وسوسه های شیطان و پیروی از اون همون عبادتشه...
😊 چند لحظه به حرفام گوش میدی...؟
☹️🤔 گوش نمیدی...؟!؟!
😏 ول کن ما رو بابا...هر جا ما رو میبینی نصیحتمون میکنی
😔 خب باشه من حرفم رو میزنم... خواستی گوش کن.....نخواستی گوش نکن....
😒 حیا نمیکنی شیطان رو میپرستی...؟!؟
😱😱😱😱😱😱😳😱
😏 چیه چرا تعجب میکنی...!
😰 میخوای برات ثابت کنم چطور داری شیطان رو می پرستی در حالیکه لاف میزنی خداپرستی...
📢 گوش کن...
👈🏼 براستی کسی که در روز روشن و زیر نگاه خدا گناه میکنه، خدا رو شناخته؟؟؟
🤷🏻♂ اصلا میدونه خدایی هست؟!؟!
☝️🏼 خدایی که میبینه... میشنوه...نه تنها میبینه و میشنوه بلکه اون چیزی رو هم که تو دلت هستش رو هم میدونه...
😏 حالا شاید میگی خُب این چه ربطی داره...
☝️🏼خدای متعال میگه:
☄️ ﷽ ألم أعهد إلیکم یا بنی أدم ألا تعبدُ الشیطان إنه لکم عدوٌ مبین
☄️ ای بنده ی خدا ای مسلمـون ای انسان، مگه ازت عهد نگرتم که شیطان رو عبادت نکنی..
😔 مگه نگفتم اون دشمن سرسخت شماست...
😓چرا حالیت نمیشه...
☝️🏼ببین خدا میخواد بگه وقتی داری من رو عبادت میکنی در ضمن اون وقتی گناهی رو مرتکب میشی داری یکی دیگه رو هم عبادت میکنی ولی خودت نمیدونی..😰
😳 میگی چطور.....؟!
👹عبادت شیطان چطوره❓
🤔تا حالا از خودت پرسیدی؟!
😱عبادت شیطان یعنی پیروی از وسوسه های شیطان...
😫لابد میگی مزخرف نگووو...
😒نه عزیز ما سالهاست داریم شیطان رو عبادت میکنیم بدون اینکه خودمون هم بدونیم.
😕برو یه سری به فرهنگ لغت دهخدا بزن ببین در مورد کلمه ی عبادت چی گفته...
👌🏼پیروی از کسی یا چیزی به همون معنای پرستش و عبادت کردن اون چیز و یا شخصه.
👤 برادرم / خواهرم ...
😔 قبولِ وسوسه های شیطان و پیروی از اون همون عبادتشه...
😢1
وارد خانه اش که شدم، عطر بهارنارنج مستم کرد
خانه بوی بهشت می داد
دو فنجان چای ریخت و سینی را روی میز گذاشت.
لبخند زد و با ابرو به فنجان های توی سینی اشاره کرد
«این قانون من است، چای که مرغوب نباشد، چیزی به آن اضافه می کنم، چوب دارچینی، هِلی، نباتی،
شده چند پَر بهارنارنج،
چیزی که آن مزه و بوی بی خاصیتش را تبدیل به عطر خوش و طعم خوب کند...»
فنجان را برداشتم و کمی از چای نوشیدم، خوب بود،
هم عطرش، هم مزه اش.
لبخند زدم:
«قانون کارآمدی داری...»
بعد با خودم فکر کردم زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای بی خاصیت،
باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی، یک چیزی که امید بدهد به دلت، انگیزه شود، بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات، بعد ماشین تخت گاز می رود تا آنجایی که باید.
یک جایی اما کار سخت تر می شود، برای آرامش خیال، گاهی لازم است چیزی از زندگی کم کنی، سبکش کنی.
مثل کیسه شن های آویزان از بالون،
بالون برای اینکه بالا برود، باید سبک شود،
باید کیسه شن ها را پرت کنی پایین،
بعد اوج می گیرد، بالا می رود
توی زندگی هم گاهی لازم می شود چیزهایی را از خودت دور کنی
یک حرفهایی را
فکرهایی را
خاطراتی را
خانه بوی بهشت می داد
دو فنجان چای ریخت و سینی را روی میز گذاشت.
لبخند زد و با ابرو به فنجان های توی سینی اشاره کرد
«این قانون من است، چای که مرغوب نباشد، چیزی به آن اضافه می کنم، چوب دارچینی، هِلی، نباتی،
شده چند پَر بهارنارنج،
چیزی که آن مزه و بوی بی خاصیتش را تبدیل به عطر خوش و طعم خوب کند...»
فنجان را برداشتم و کمی از چای نوشیدم، خوب بود،
هم عطرش، هم مزه اش.
لبخند زدم:
«قانون کارآمدی داری...»
بعد با خودم فکر کردم زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای بی خاصیت،
باید با دلخوشی های کوچک طعم و رنگش را عوض کنی، یک چیزی که امید بدهد به دلت، انگیزه شود، بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات، بعد ماشین تخت گاز می رود تا آنجایی که باید.
یک جایی اما کار سخت تر می شود، برای آرامش خیال، گاهی لازم است چیزی از زندگی کم کنی، سبکش کنی.
مثل کیسه شن های آویزان از بالون،
بالون برای اینکه بالا برود، باید سبک شود،
باید کیسه شن ها را پرت کنی پایین،
بعد اوج می گیرد، بالا می رود
توی زندگی هم گاهی لازم می شود چیزهایی را از خودت دور کنی
یک حرفهایی را
فکرهایی را
خاطراتی را
👍1
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: هشتاد و دو
منصور ساکت شده بود، طوری که نفسش بند آمده باشد.
بهار گفت من دیوانه شده ام چون تمام روز در این خانه نشسته ام و دلم خوش است که مرد زندگی ام مرا دوست دارد، اما وقتی لبخند تو را کنار زن دیگری تصور می کنم، قلبم میسوزد…
اشک در چشمانش حلقه زد اما اجازه نداد بریزد.
سکوتی میان شان افتاد سکوتی سنگین تر از هر فریاد.
پاهای بهار بی صدا روی فرش نرم حرکت کردند، گویی هر گام، تکه ای از دلش را پشت سر می گذارد. آهسته از کنار مبل عبور کرد، اما در آستانهٔ راهرو مکث کرد. طوری که چیزی درونش هنوز نیم جان نفس می کشید، هنوز امیدی کوچک در میان تاریکی سوسو میزد.
سرش را نیمه چرخاند، نگاهش را به سوی منصور فرستاد، نگاهی لبریز از اندوه و انتظار، و با صدایی آرام اما زخمی گفت من از تو فقط صداقت خواسته بودم، نه پنهان کاری…
من نیامدم که میان تو و پسرت قرار بگیرم، ولی تو نباید بگذاری من سایه ای باشم در زندگی خودم.
اگر هنوز چیزی در دل تو برای گذشته مانده، اگر هنوز جای زنی در خاطراتت روشن تر از حضور من است…
بهتر است برایم بگویی تا من بیشتر از این به این زندگی مشترک امیدوار نشوم.
لحظه ای در سکوت، اشک های بی صدا از گوشهٔ چشمانش لغزیدند، بعد رویش را گرفت و با قامت افتاده و دلی سنگین، داخل اطاق خواب رفت.
صدای دروازه که بسته شد، برای منصور صدای شکستن چیزی بود… چیزی به اسم «اعتماد» که آرام و بی صدا فرو ریخته بود.
منصور مات و بی حرکت وسط صالون ایستاده بود، نگاهش خیره به جایی که لحظه ای پیش قامت باریک بهار در آن ناپدید شده بود. سکوت خانه برایش فریاد می زد. دیوارها صدای شکستن دل بهار را پژواک میدادند. لب هایش خشک شده بودند. انگشتانش بی اختیار به هم گره خوردند و قلبش با هر تپش، سرزنشش می کرد.
بی درنگ به سوی اطاق خواب رفت. در را آرام باز کرد. بهار پشت به او، کنار پنجره ایستاده بود. شانه هایش اندکی می لرزیدند. شاید از بغضی فروخورده، شاید از سردی ای که در دلش راه یافته بود.
منصور چند قدم نزدیک شد.
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: هشتاد و دو
منصور ساکت شده بود، طوری که نفسش بند آمده باشد.
بهار گفت من دیوانه شده ام چون تمام روز در این خانه نشسته ام و دلم خوش است که مرد زندگی ام مرا دوست دارد، اما وقتی لبخند تو را کنار زن دیگری تصور می کنم، قلبم میسوزد…
اشک در چشمانش حلقه زد اما اجازه نداد بریزد.
سکوتی میان شان افتاد سکوتی سنگین تر از هر فریاد.
پاهای بهار بی صدا روی فرش نرم حرکت کردند، گویی هر گام، تکه ای از دلش را پشت سر می گذارد. آهسته از کنار مبل عبور کرد، اما در آستانهٔ راهرو مکث کرد. طوری که چیزی درونش هنوز نیم جان نفس می کشید، هنوز امیدی کوچک در میان تاریکی سوسو میزد.
سرش را نیمه چرخاند، نگاهش را به سوی منصور فرستاد، نگاهی لبریز از اندوه و انتظار، و با صدایی آرام اما زخمی گفت من از تو فقط صداقت خواسته بودم، نه پنهان کاری…
من نیامدم که میان تو و پسرت قرار بگیرم، ولی تو نباید بگذاری من سایه ای باشم در زندگی خودم.
اگر هنوز چیزی در دل تو برای گذشته مانده، اگر هنوز جای زنی در خاطراتت روشن تر از حضور من است…
بهتر است برایم بگویی تا من بیشتر از این به این زندگی مشترک امیدوار نشوم.
لحظه ای در سکوت، اشک های بی صدا از گوشهٔ چشمانش لغزیدند، بعد رویش را گرفت و با قامت افتاده و دلی سنگین، داخل اطاق خواب رفت.
صدای دروازه که بسته شد، برای منصور صدای شکستن چیزی بود… چیزی به اسم «اعتماد» که آرام و بی صدا فرو ریخته بود.
منصور مات و بی حرکت وسط صالون ایستاده بود، نگاهش خیره به جایی که لحظه ای پیش قامت باریک بهار در آن ناپدید شده بود. سکوت خانه برایش فریاد می زد. دیوارها صدای شکستن دل بهار را پژواک میدادند. لب هایش خشک شده بودند. انگشتانش بی اختیار به هم گره خوردند و قلبش با هر تپش، سرزنشش می کرد.
بی درنگ به سوی اطاق خواب رفت. در را آرام باز کرد. بهار پشت به او، کنار پنجره ایستاده بود. شانه هایش اندکی می لرزیدند. شاید از بغضی فروخورده، شاید از سردی ای که در دلش راه یافته بود.
منصور چند قدم نزدیک شد.
بهار و مرد پاییز
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: هشتاد و سه
و با آرامی گفت بهار…
بهار تکان نخورد.
منصور گفت عزیزِ دلم، مرا ببخش میدانم من اشتباه کردم. نفهمیدم چه طور باید بگویم، نمی خواستم ناراحتت کنم. فقط خواستم با پسرم لحظه ای باشم اما فراموش کردم که قلب کسی را با خودم دارم که با تمام وجود به من تکیه کرده و باید مواظب قلبش باشم.
آه کشید، نزدیک تر رفت و پشت سرش ایستاد. صدایش آرام تر شد، مثل کسی که می ترسد چیزی را برای همیشه از دست بدهد.
آرام ادامه داد من هرگز، بهار، هرگز به عقب نگاه نکرده ام… پرستو، گذشتهٔ من است، ولی تو… تو تمام آیندهٔ منی. اگر دلت لرزید، اگر ناخواسته ترا ناراحت ساختم از ته قلبم معذرت می خواهم.
دستش را به آرامی روی شانهٔ بهار گذاشت و گفت برگرد نگاهم کن. بگذار از نگاهت بفهمم که مرا بخشیده ای.
لحظه ای گذشت. بهار آرام برگشت، اشک در چشمانش حلقه زده بود. نگاهش را بالا آورد، به چشمان مردی که کنارش ایستاده بود و لرزش در صدایش پنهان نکرد گفت من از تو نمی خواهم که تمام گذشته ات را فراموش کنی، منصور فقط می خواهم با من، صادق باشی.
منصور با دستانش صورت بهار را قاب گرفت، پیشانی اش را آرام بوسید.
و با محبت گفت وعده می دهم از امروز، هیچ رازی میان ما نخواهد بود. تو نوری هستی که دلم سال ها به دنبالش بود. دیگر نمی گذارم ابرهای گذشته این نور را پنهان کنند.
بهار سرش را بر سینه اش گذاشت. نفس هایش آرام شد، شانه های لرزانش آرام گرفتند.
منصور در حالیکه هنوز بهار در آغوشش بود به نرمی خندید و گفت من می خواهم امشب برایت آشپزی کنم.
بهار از آغوش او بیرون شد با تعجب چشمانش را کمی گشاد کرد و لب زد تو؟ تو آشپزی می کنی؟
منصور با همان لبخند محوی که همیشه نشانی از شوخی و صداقت با هم داشت، گفت من مسافری کشیده ام، بهار جان! در این سال ها هر چه که بخواهی، یاد گرفتم از شستن لباس گرفته تا پختن نان خشک. آشپزی که پیشکش!
با چشمکی شیطان آمیز ادامه داد چی دوست داری برایت پخته کنم؟
بهار چند لحظه فکر کرد. بعد لبخندی زد که مثل باز شدن گل نرم و خوش بو بود و گفت هر چی که خوبتر پخته می کنی.
منصور با شوق دست هایش را به هم کوبید و گفت پس امشب قابلی پلو می خوریم! از آنهایی که بویش هم آدم را دیوانه می سازد.
بعد به سمت آشپزخانه رفت و درحالیکه آستین هایش را بالا میزد، با خنده گفت ریس صاحب منصور، حالا در مقام آشپز منصور حاضر خدمت است!
نویسنده فاطمه “سون ارا”
قسمت: هشتاد و سه
و با آرامی گفت بهار…
بهار تکان نخورد.
منصور گفت عزیزِ دلم، مرا ببخش میدانم من اشتباه کردم. نفهمیدم چه طور باید بگویم، نمی خواستم ناراحتت کنم. فقط خواستم با پسرم لحظه ای باشم اما فراموش کردم که قلب کسی را با خودم دارم که با تمام وجود به من تکیه کرده و باید مواظب قلبش باشم.
آه کشید، نزدیک تر رفت و پشت سرش ایستاد. صدایش آرام تر شد، مثل کسی که می ترسد چیزی را برای همیشه از دست بدهد.
آرام ادامه داد من هرگز، بهار، هرگز به عقب نگاه نکرده ام… پرستو، گذشتهٔ من است، ولی تو… تو تمام آیندهٔ منی. اگر دلت لرزید، اگر ناخواسته ترا ناراحت ساختم از ته قلبم معذرت می خواهم.
دستش را به آرامی روی شانهٔ بهار گذاشت و گفت برگرد نگاهم کن. بگذار از نگاهت بفهمم که مرا بخشیده ای.
لحظه ای گذشت. بهار آرام برگشت، اشک در چشمانش حلقه زده بود. نگاهش را بالا آورد، به چشمان مردی که کنارش ایستاده بود و لرزش در صدایش پنهان نکرد گفت من از تو نمی خواهم که تمام گذشته ات را فراموش کنی، منصور فقط می خواهم با من، صادق باشی.
منصور با دستانش صورت بهار را قاب گرفت، پیشانی اش را آرام بوسید.
و با محبت گفت وعده می دهم از امروز، هیچ رازی میان ما نخواهد بود. تو نوری هستی که دلم سال ها به دنبالش بود. دیگر نمی گذارم ابرهای گذشته این نور را پنهان کنند.
بهار سرش را بر سینه اش گذاشت. نفس هایش آرام شد، شانه های لرزانش آرام گرفتند.
منصور در حالیکه هنوز بهار در آغوشش بود به نرمی خندید و گفت من می خواهم امشب برایت آشپزی کنم.
بهار از آغوش او بیرون شد با تعجب چشمانش را کمی گشاد کرد و لب زد تو؟ تو آشپزی می کنی؟
منصور با همان لبخند محوی که همیشه نشانی از شوخی و صداقت با هم داشت، گفت من مسافری کشیده ام، بهار جان! در این سال ها هر چه که بخواهی، یاد گرفتم از شستن لباس گرفته تا پختن نان خشک. آشپزی که پیشکش!
با چشمکی شیطان آمیز ادامه داد چی دوست داری برایت پخته کنم؟
بهار چند لحظه فکر کرد. بعد لبخندی زد که مثل باز شدن گل نرم و خوش بو بود و گفت هر چی که خوبتر پخته می کنی.
منصور با شوق دست هایش را به هم کوبید و گفت پس امشب قابلی پلو می خوریم! از آنهایی که بویش هم آدم را دیوانه می سازد.
بعد به سمت آشپزخانه رفت و درحالیکه آستین هایش را بالا میزد، با خنده گفت ریس صاحب منصور، حالا در مقام آشپز منصور حاضر خدمت است!